خاطرات امیدیه |
تاریخ : 2 مهر 1390
بازدید : 287 |
«مسجد صاحب الزمان ياسوج»
تابستان سال 1353 بود.عده اي از مومنين و علاقمندان به حاج آقا مطلق نزد ايشان آمدند و اظهار نمودند
شهرستان ياسوج كه آن زمان مركز فرمانداري كل كهكيلويه و بوير احمد بود داراي هواي خوب و مناسبي
است. باتفاق سفري به ياسوج برويم و چند روزي را در آنجا استراحت نمائيد. با يك ماشين كمپرسي كه
بار آن آرد بود و براي ياسوج مي بردند بهمراه مرحوم رحيمي و يك سنگ تراش كه براي كار به آنجا مي
رفت و مرحوم شاطر عباس عباس زاده كه صاحب ماشين بود از آغاجاري به طرف بهبهان ، گچساران و ياسوج
حركت كرديم
جاده شن و ماسه بود و بسيار خطرناك .در ميان راه ماشين خراب شد و راننده و كمك او هر كار كردند
ماشين درست نشد و اجباراً مقرر گرديد شب را در بين راه به صبح برسانيم. يادم مي آيد كه مرحوم
رحيمي همراه خود وسايل داشت كه عنوان نمود مي توانم تا يك هفته را هم به شما غذا بدهم. شب
را به صبح رسانديم .حاج آقا با ماشين عبوري بهمراه آقاي رحيمي به ياسوج رفتند و راننده ،ماشين و
بار تا آمدن تعميركار در جاده ماندند . اگرچه شب به آنان دزد زده شد و اموال را دزديدند و متأسفانه
روستائيان آن محل در آن زمان افتخارشان به اين عمل بود!
ما در گاراژي كه به مسافرين اتاق نيز اجاره مي داد و متعلق به آقاي رحيمي بود مستقر شديم .خوب
يادم مي آيد شب جمعه بود ، آقاي حاج آرزو احمدي از بازاريان خوب ياسوج كه سالهاي قبل در
آغاجاري سكونت داشت بهمراه بازاريان ديگر ،آقاي بينايي از بهبهان و حاج خليفه اردكاني در محل
استقرار آمدند و هركدام دعوت نمودند كه به خانه آنها برويم. محل استقرار، خانه حاج آرزو احمدي شد
و شب براي قرائت دعاي كميل در خانه يكي از مومنين جمع شديم. بعد از اتمام قرائت دعا حاج آقا
فرمودند مسجد در شهر ياسوج نيست؟ گفتند: محلي را براي اينكار اختصاص داديم و چهار ديواري نيز
اطراف آن ساخته شده .فرمودند:فردا من در آنجا نماز جماعت مي خوانم. گفتند آنجا محل استقرار
حيوانات شده است و مناسب نيست.ايشان خطاب به يكي از مومنين كه جزو سپاه دانش بود گفتند
مي شود فردا صبح دانش آموزان را به آنجا بياوري و با كمك هم آنجا را تميز كنيم؟صبح ساعت 9 در آن
محل حاضر بوديم، اما متأسفانه ديديم حيوانات باربر روستائيان در آنجا نگهداري مي شوند . با زحمت
آنجا را تميز كردند و جارو زدند و فرش آوردند. از هيئت عزاداري بلندگو آوردند و به همت والاي ايشان در
آنجا نماز ظهر و عصر همان روز اقامه شد و ديگر هر روز صبح ، ظهر ، شب نماز جماعت ، مجلس وعظ
و خطابه . خدا خود شاهد است در همان زمان روحانيوني بودند در آنجا كه براي استراحت آمده بودند.
اما روزها در كنار آبشار ياسوج و شبها دعوت دوستانشان بودند. اما اين مرد درد دين داشت ، درد
اسلام ، درد قرآن . نمي توانست بي تفاوت بگذرد .ازفرداي آنروز اقدام به جمع آوري مساعدت مردم
براي ساختن و تكميل مسجد در اين شهر نمود . مردم همت او را كه ديدند به كمك شتافتند .آنقدر اين
حركت زيبا بود كه آقاي عليزاده فرماندار كل ياسوج خدمت ايشان رسيد : حاج آقا مي دانم شما پول
دولت را براي ساختن مسجد جايز نمي دانيد اما پول شخصي من حلال است. هر چقدر شما از مردم
جمع كرديد همان مقدار نيز من كمك مي كنم تا مسجد ساخته شود. هنوز چند روزي از استقرار حاج
آقا نگذشته بود ساختن مسجد به همت مردم شروع شد . از مردم 20 هزار تومان و 20 هزار تومان نيز
آقاي عليزاده فرماندار كل ياسوج كه خدا اور ا رحمت كند جمع آوري شد و مسجد صاحب الزمان يا
سوج ساخته شد. شايد نه حتماً ، مردم خوب ياسوج نمي دانند كه اين مسجد توسط چه كسي و
چگونه ساخته شد . چرا كه براي خدا بود و خداوند آنرا گسترش داد.
پس از يكماه ، با ميني بوس گچساران برگشتيم .در راه قهوه خانه اي ايستاديم .گفتم ناهار مي
خريد؟مرا مشغول كرد . بعدها فهميدم اين مرد براي خود حتي پول يك ناهار را هم از ياسوج نياورد.
بگذريم...سال بعد تابستان، مسجد بزرگ صاحب الزمان ساخته شده بود. خانه اي براي امام جماعت
خريداري شده بود و ماشين نيز.مسجد زيبا و بزرگ سازنده خود را دوباره مي بيند. نماز هاي جماعت
مجدد برپا گرديد . من نيز در سن 13 سالگي شروع به برگزاري كلاسهاي قرائت قرآن براي خانمها و
آقايان نمودم . يادش به خير ! مسجد مملو از جمعيت مي شد.كودكي در 10 جلسه قرآن را ياد ميدهد
.خيلي زود زمان گذشت و حاج آقا اعلام كرد ميخواهم به آغاجاري برگردم .شب جمعيت به مسجد
آمد. آيت ا... ملك حسيني از شيراز تشريف آوردند و قوياً از ايشان خواستند بماند. هزينه زندگي ،
اتومبيل ، خانه و .... همه را بعهده گرفتند و حاج آقا فرمودند كه با خانواده مشورت كنم ان شاء ا...
فردا پاسخ ميدهم. لكن مي خواست با خداي خود مشورت كند .
فردا در ميان جمعيتي كه منتظر ايشان بود اينگونه گفت: اينجا هوا خوب است ، مركز فرمانداري است،
خانه روحاني دارد ، ماشين دارد ، حقوق دارد و مردمي خوب... اما آغاجاري هواي خوب ندارد ، حقوق
ندارد ، مركز نيست و ...
در ياسوج همه مي آيند ، همه روحانيون. ليكن آغا جاري هيچ روحاني نمي آيد. بر خودم وظيفه ميدانم
به آنجابروم.اصرار فايده اي نداشت . خانواده هم تابع بود!
آيا اينگونه افراد در خوبان جامعه كم نيستد؟!!!
عبدالهادی مطلق
براي اقامه نماز مغرب و عشاء وارد صحن مسجد جامع گرديد . چند از نفر از نمازگزاران با حالت عصبانيت جلو دويدند: آقا! امامقلي عكس شاه را پاره كرده است. با تبسمي اظهار داشت خوب كرده است. او كسي است كه آيت ا... خميني را تبعيد كرده است. قضيه 15 خرداد تهران را راه انداخته است . برويد نماز بخوانيم. با صلابت در ميان محراب ايستاد و ناخودآگاه همه پشت سر مرحوم حاج آقا مطلق نماز خواندند حتي همان افرادي كه معترض بودند.
خود او (حاج آقا مطلق) بعدها اينگونه نقل كرد: شب از نيمه گذشته بود ، چند مأمور شهرباني درب منزل را زدند حاج شيخ بايد به شهرباني بيايد . فهميدم براي چه موضوعي است. با آنان حركت كردم وارد شهرباني كه شدم با تعجب ديدم اغلب نماز گزاران در حياط شهرباني ايستاده اند و مرحوم مشهدي امامقلي اين قاري و استاد گرانمايه قرآن (او مغازه دار و شريك با مرحوم مطوري بود خدايش رحمت كند) در اتاق كوچكي كه بازداشتگاه مي گفتند و درحياط شهرباني بود، از پشت پنجره به من سلام كرد. فهميدم او را بازداشت كرده اند . مأمورين مرا به به اتاق رئيس شهرباني هدايت كردند (اگر زنده است خداوند او را حفظ نمايد و اگر از دنيا رفته در جوار رحمت واسعه خود قرار دهد) چه بزرگ مرداني در اين لباس بودند! تا رسيدم گفت حاج شيخ چه كنم مي داني عاقبت اين امر به كجا مي كشد؟ عكس شاه را در حضور مردم پاره كرده اند و شما نيز تأييد كرده ايد والله من متوسل به حضرت زهرا و حضرت ولي عصر شده ام و تاكنون مشغول نماز و دعا بوده ام و از آن بزگواران خواسته ام كه اين مشكل بدست من برطرف شود. اگر اين مرد و شما را به ساواك ببرند نمي دانم با شما چه مي كنند در اين منطقه نفتي. هنوز از امامقلي بازجويي نشده است و به ذهنم اينگونه رسيده است كه آقاي امامقلي بيايد بنويسد كه من وقتي عكس محمد رضا شاه را ديدم از روي علاقه اي كه داشتم آنرا از دست دوستانم كشيده ام چون مي خواستم آن عكس را ببوسم لذا پاره شد و شما و بعضي از مومنين نيز تأييد مي كنيد و الّا شما مي دانيد اين نمازگزاران همگي اقدام امامقلي و سخنان شما را در مسجد شهادت داده اند .
حاج شيخ من از مأمورينم مي ترسم شما از اين مأمومين نمي ترسي؟ كمي تأمل كردم و به فكر فرو رفتم در اين دستگاه اين افسر كه خود قاري قرآن بود و در شبهاي ماه مبارك رمضان در مسجد صداي قرآنش طنين انداز بود اينگونه و مأمومين آنگونه؟! مرحوم امامقلي را توجيه كرديم و بعضي مأمومين را خواستيم و با آنان صحبت كرديم و گزارشي نوشته شد و مرحوم امامقلي و ما آزاد شديم و مأمورين ساواك با اين نوشتار و تأييد نمازگزاران در اقدامي زيركانه!
لحظه های انقلاب
یک یا دو روزی بود که از حکومت نظامی در سراسر کشور نگذشته بود که حاج آقا مطلق ( امام جماعت شجاع مسجد جامع آغاجاری) و بنده و دوستانی دیگر قرار گذاشتیم که برای شکستن فضای حکومت نظامی در مسجد امیدیه سخنرانی شود. فکر می کنم روز دوم بود از شهر آغاجاری با خودروی شخصی دایی ام به منطقه امیدیه رفتیم، گویا از شهربانی آغاجاری حرکت ما را اطلاع داده بودند به محض اینکه به نزدیک مسجد امیدیه رسیدیم یک جیپ فرماندهی و دو خودرو پر از سرباز و درجه دار ما را تعقیب کردند؛ بنده که پشت فرمان بودم ماشین را به طرف بازار روز هدایت کردم به محض اینکه خودرو را متوقف کردم ما را محاصره کردند و بنده را با کتک و فحاشی زیاد به پاسگاه بردند البته این داستان بسیار طولانی است و می خواهم از شجاعت حاج آقا مطلق بگویم.
وقتی که من در وضعیت خیلی بدی در پاسگاه بودم خدا خدا می کردم که حاج آقا به آنجا نیاید چون میدانستم ایشان شخص شجاعی هستند و من را تنها نمی گذارد. درست یادم نیست چند ساعت طول کشید که حاج آقا با ناراحتی و شجاعت تمام در بین نیروهای حکومت نطامی ظاهر شد و فرمود با این آقا چه کار دارید هر کاری دارید با من انجام دهید و این آقا را بگذارید برود. انشاالله این داستان را بطور مفصل می نویسم.
غلامحسین دشمن زیاری
سلام . خدا به شماخير دهد .مارا برگردانيد به قديم .به آدمهاي خوب. يادم مي آيد به اردبيل تبعيت شده
بود , بعد اورا ممنوع المنبر كردند لكن اين مرد خدا اين عارف بعد از اتمام هر نماز درهمان حالي كه در
محراب روي به قبله وپشت به نمازگزاران نشسته بود شروع ميكرد صلي الله عليك يا اباعبدالله وبا قاطعيت
وشجاعت از اهلبيت ومسائل روز سخن مي گفت وميفرمود تا توان دارم از اهلبيت سخن مي گويم حال
بالاي منبر نباشم.
براي اقامه نماز مغرب و عشاء وارد صحن مسجد جامع گرديد . چند از نفر از نمازگزاران با حالت عصبانيت جلو دويدند: آقا! امامقلي عكس شاه را پاره كرده است. با تبسمي اظهار داشت خوب كرده است. او كسي است كه آيت ا... خميني را تبعيد كرده است. قضيه 15 خرداد تهران را راه انداخته است . برويد نماز بخوانيم. با صلابت در ميان محراب ايستاد و ناخودآگاه همه پشت سر مرحوم حاج آقا مطلق نماز خواندند حتي همان افرادي كه معترض بودند.
خود او (حاج آقا مطلق) بعدها اينگونه نقل كرد: شب از نيمه گذشته بود ، چند مأمور شهرباني درب منزل را زدند حاج شيخ بايد به شهرباني بيايد . فهميدم براي چه موضوعي است. با آنان حركت كردم وارد شهرباني كه شدم با تعجب ديدم اغلب نماز گزاران در حياط شهرباني ايستاده اند و مرحوم مشهدي امامقلي اين قاري و استاد گرانمايه قرآن (او مغازه دار و شريك با مرحوم مطوري بود خدايش رحمت كند) در اتاق كوچكي كه بازداشتگاه مي گفتند و درحياط شهرباني بود، از پشت پنجره به من سلام كرد. فهميدم او را بازداشت كرده اند . مأمورين مرا به به اتاق سرهنگ فقهی رئيس شهرباني هدايت كردند (اگر زنده است خداوند او را حفظ نمايد و اگر از دنيا رفته در جوار رحمت واسعه خود قرار دهد) چه بزرگ مرداني در اين لباس بودند! تا رسيدم گفت حاج شيخ چه كنم مي داني عاقبت اين امر به كجا مي كشد؟ عكس شاه را در حضور مردم پاره كرده اند و شما نيز تأييد كرده ايد والله من متوسل به حضرت زهرا و حضرت ولي عصر شده ام و تاكنون مشغول نماز و دعا بوده ام و از آن بزگواران خواسته ام كه اين مشكل بدست من برطرف شود. اگر اين مرد و شما را به ساواك ببرند نمي دانم با شما چه مي كنند در اين منطقه نفتي. هنوز از امامقلي بازجويي نشده است و به ذهنم اينگونه رسيده است كه آقاي امامقلي بيايد بنويسد كه من وقتي عكس محمد رضا شاه را ديدم از روي علاقه اي كه داشتم آنرا از دست دوستانم كشيده ام چون مي خواستم آن عكس را ببوسم لذا پاره شد و شما و بعضي از مومنين نيز تأييد مي كنيد و الّا شما مي دانيد اين نمازگزاران همگي اقدام امامقلي و سخنان شما را در مسجد شهادت داده اند .
حاج شيخ من از مأمورينم مي ترسم شما از اين مأمومين نمي ترسي؟ كمي تأمل كردم و به فكر فرو رفتم در اين دستگاه اين افسر كه خود قاري قرآن بود و در شبهاي ماه مبارك رمضان در مسجد صداي قرآنش طنين انداز بود اينگونه و مأمومين آنگونه؟! مرحوم امامقلي را توجيه كرديم و بعضي مأمومين را خواستيم و با آنان صحبت كرديم و گزارشي نوشته شد و مرحوم امامقلي و ما آزاد شديم و مأمورين ساواك با اين نوشتار و تأييد نمازگزاران در اقدامي زيركانه!
اگر شما دوست عزیز اطلاعی دارید در نظرات مطرح کنید
نويسنده: navid |
نظرات (0) | نسخه قابل چاپ |







تاریخ : 2 مهر 1390
بازدید : 287
نويسنده: